تبليغاتX
مزاحم ترین کوچولوی دنیا

مزاحم ترین کوچولوی دنیا

شاد بودن دلیل نمی خواهد فقط باید آن را انتخاب کنی!!!!!!!!!!

سلام

بازگشتم خیلی طولانی شد اما برگشتم.

اومدم واسه گفتن و شنیدن حرفای خوب.

اومدم

درسته دل شکسته ام اما اومدم

+ نوشته شده در  88/07/05ساعت 2:4  توسط محنا  | 

salam
in blog ro mizanam ke khedmate 2staye golam arz konam
chend vaghtiye net nmiyam be khatere bi hoselegi va masaele
janebi.pas age nazar midin va kam lotfi mibinin mazerat
.hamatoon ro 2st daram.be omide roozaye khob va chizaye khob
 bye
+ نوشته شده در  87/08/22ساعت 15:3  توسط محنا  | 

 

سلام من الان دقیقا به صورت زنده دارم از یکی از

کافی نت های قزوین واستون بلاگ می نویسم!

عرضم به حضورتون که اینجا هوا بسی وکمی خوبه!

و من به خاطر اینکه از تنهایی و بی کاری حوصله ام کپک زده بود

به کافی نت اومدم شاید مرحمی باشه به دل خسته و تنهام

که از قضا یکی از دوستای قزوینی ام رو دیدم و باهاش رفتم و یک

دور درجا زدم و بر گشتم کافی نت تا زمان بگذره و من دوباره برگردم خوابگاه!

اما انگار زمان مرده!دنیای مجازی داره دیوونه کننده میشه تمام

 دوستیابی ها هم مجازی شده!یادمه یه روز برادر یکی از دوستهام بهم گفت

:((تو از نظر قیافه موردی نداری پس حتما اعتماد به نفست ضعیفه که این

نت رو چسبیدی و ولش هم نمی کنی!))

فکر کنم حق با اون بود.ولی من خیلی تنهام و تنها مرحم تنهایی من اول یاد خداست

و بعدش نت!

حنا

+ نوشته شده در  87/07/26ساعت 20:7  توسط محنا  | 






تا حالا به اين فكر كردي كه بري يه جاي بلند و

 بروبر تهران رو تماشا كني بازم ازون خوشت مياد يا نه؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  87/07/21ساعت 16:57  توسط محنا  | 


از اينكه كيفيت عكس ها زياد جالب نيست معذرت مي خوام










اين عكس رو روز اول سفر انداختم (آرامگاه فردوسي,طوس)



+ نوشته شده در  87/06/16ساعت 0:48  توسط محنا  | 

سلام عرض شد!
گرچه اين وبلاگ بيننده ي زيادي نداره اون هم به خاطر
كم كاري هاي خودم به دليل مشكلاتم هست.
با اين حال بازم از اندك دوستاني كه دارم ممنونم!قرار بود
 خاطرات مسافرت مشهد رو براتون بنويسم اما به علت
مشغله هاي الكي نشد,بنابر اين تصميم گرفتم چند تا عكس
براتون بگذارم چون همين حالا هم از تب و لرز دارم بندري مي زنم
همتون رو دوست دارم
(عكس گذاشتن تو بلاگفا چه خفن سخت شده!!!!!!!!!!!!!)
حنا

+ نوشته شده در  87/06/15ساعت 14:57  توسط محنا  | 

خدمت دوستاي گلم سلام اين چند وقت مسافرت بودم
در اسرع وقت خاطرات سفر رو براتون مي نويسم!

                                                                     حنا
+ نوشته شده در  87/05/30ساعت 23:4  توسط محنا  | 

اين شهر پر از آدم هايي هست كه در يك لحظه و بي تفاوت از كنارت رد مي شن!

بعضي هاشون هم همچين بي تفاوت رد نمي شن,مطلكي چشم غره اي و........

به هر حال همه به فكر خودشون و مشكلاتشو نن اما ما بين اين همه مشكل وقتي


رو هم به فضولي اختصاص مدن حالشم مي برن مثلا همين خود من!!!!!!!!!!!


ديشب سر سفره ي شام سه ساعت با مهشيد جون و ليدا جون داشتيم غيبت مي كرديم


مي دونم كار بديه ولي خوب ديگه اين حس كنجكاوي خانه خراب كنه!تا هممون رو خدا نبره


 جهنم خيالش راحت نميشه !خوب چه مي شه كرد؟؟؟؟؟؟؟؟


شما بگين؟
+ نوشته شده در  87/05/14ساعت 0:10  توسط محنا  | 

سلام

فكر كنم يك ساعتي باشه كه بر و بر دارم كي بوردو

نگاه مكنم ولي نوشتنم نمياد!

نمي خوام به زور مطلب به خورد بلاگفاي بيچاره بدم

فكر هست ايده هست ولي راستيتش دل و دماغش

نيست!

خوب هر چي ميفكرم مي بينم گفتن خيلي چيزا

فايده اي نداره!

چند روز پيش تو بلست 360 نوشتم :((هي تو هموني كه

دوست دارم منتظرم بر گردي!))

ولي آخه با اين همه مشكل كجا بر گردي؟؟؟؟

خيلي وقته كه ديگه دوست ندارم از خونه

بيرون بيام و كسي رو ببينم يا با كسي صحبت كنم!

افسرده شدم.افسرده! به قول سرهنگ به درد

مردن مي خورم!!

كسي

نيست

مرا

ياري

كند؟؟؟؟؟

حنا
 
+ نوشته شده در  87/05/03ساعت 2:47  توسط محنا  | 

امروز داشتم با خودم فكر مي كردم و اما طبق معمول به هيچ نتيجه اي

نرسيدم!

نمي دونم چرا هر چقدر كه بزرگتر مي شم بيشتر شبيه علامت سوال ميشم!

علتش چيه خدا داند!نه !نه! آهان يادم اومد,علتش پول!!! تنها چيزي كه نداشتم!

شايدم داشتم نمي دونستم!شايدم مي دونستم و نداشتم!

چند وقتيه كه يه صحنه مدام جلوي چشمامه!

شايد از اين صحنه ها زياد ديده باشيد ولي اين يكي كلي با همه فرق داره!

تصوير يه پسر بچه ي زيبا10 يا 12 ساله با پوستي سفيد چشماني درشت و

ميشي رنگ

مژه هاي بلند و فر و ابروهايي به هم پيوسته با موهايي به رنگ خرمايي

كه زير نور آفتاب برقش چشمانم را ميزد.

اما

اما

اما

معلول!!!!!!!!

با صدايي نهيف فرياد ميزد يا ابولفضل

با چشماني پر اشك وگلويي بغض آلود و در فقرو تنگ دستي خفقان آور

اطرافم پول هاي خردم را جلويش ريختم!

كاش مي توانستم دستي بر سرش بكشم

كاش مي توانستم صندلي برايش فراهم كنم

يا ظرف آبي به دستش دهم تا صداي گرفته اش باز

شود!لعنت به گذرها و خيابان هاي بي رحم اين شهر!

حنا
+ نوشته شده در  87/05/02ساعت 3:40  توسط محنا  |